هي فلاني! زندگي شايد همين باشد؟
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را
جز براي او و جز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد
آه!...آه ، اما
او چرا اين را نميداند كه در اينجا
من دلم تنگ است ، يك ذره است
اي فغان ، فرياد
من نميدانم چرا معشوق من اين را نميداند
كه من بيچاره هم در سينه دل دارم
كه دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نيست
او چرا اين قدر از من غافل است آخر؟
آه، آه، اي كاش
كاشكي... اما رها كن...هيچ...!