کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت
زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،
اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم
نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ،
اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه
همه چيز را فراموش مي کردم .

وقتي برگاي پاييز رو زير پات له ميكني...
يادت باشه يه روزي بهت نفس هديه ميكردن...

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست
کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي بردي
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کردي
کاش همه را دوست داشتيم
کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم
کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي دید
کاش دلهايمان دريايي مي شد
کاش مي فهميديم زندگي زيباست
و
لذت مي برديم تا نهايت
کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد
کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود
کاش...
کاش...
کاش...


کلمه می تواند تو را مشتاق کند . مثل " دوستت دارم "
کلمه می تواند تو را ویرا ن کند ، مثل " از تو بیزارم "
کلمه می تواند تو را تلخ کند ، مثل " خسته ام "
کلمه می تواند تو را سبز کند ، مثل " خوشحالم "
کلمه می تواند تو را زیبا کند ، مثل " سپاسگزارم "
کلمه می تواند تو را سست کند ، مثل " نمی توانم "
کلمه می تواند تو را پیش ببرد ، مثل " ایمان دارم "
کلمه می تواند تو را خاموش کند ، مثل " شانس ندارم "
کلمه می تواند تو را آغاز کند ،
مثل " از همین لحظه شروع می کنم "
از همین نقطه ، تغییر می کنم ،
ا ز همین دم یک طرح نو می زنم ،
می توانم ،
می خواهم ، می شود !!
در باغ « بی برگی » زادم
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
«دکتر علی شریعتی»
مجموعه اشعار دکتر شریعتی
اون جا که هميشه همه شادن
اون جا که همه جک ميگن و
آوازهاي شاد ميخونن
وهمه چيز خوب و باحاله؟
تو سرزمين خوشبختي کسي غمي نداره
اون جا پر از خنده و لبخنده.
من تو سرزمين خوشبختي بودم
چه قدر خسته کننده بود.

* Shell Silversta
از میان کسانی که برای دعای باران
به تپه ها می روند
تنها آنان که با خود چتری می برند
به کار خود ایمان
دارند.
ناگهان ستاره ای چشمک زد.آفتابگردان سرش را پایین
انداخت.
آری گلها هیچوقت خیانت نمی کنند...