عشق را با هوس اشتباه مگير...آن كه زبان به ستايشت گشوده است
،عاشق نيست...به دروغ از عشق مي گويد...
گرگ خون خواريست كه بر سر راهت كمين كرده است.
عشق را از هوس بازشناس...
عشق را چنان گرامي بدار كه هيچ هوسي به آن راه نيابد... .
هي فلاني! زندگي شايد همين باشد؟
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را
جز براي او و جز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد
آه!...آه ، اما
او چرا اين را نميداند كه در اينجا
من دلم تنگ است ، يك ذره است
اي فغان ، فرياد
من نميدانم چرا معشوق من اين را نميداند
كه من بيچاره هم در سينه دل دارم
كه دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نيست
او چرا اين قدر از من غافل است آخر؟
آه، آه، اي كاش
كاشكي... اما رها كن...هيچ...!
که ز خود رفته آغوش تو باشد.
چون حلقه بازو بگشایی.
نیک دانم که فراموش تو باشد.
فرخزاد