كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم
كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي؟؟؟؟
ومن براي زندگي تو را بهانه مي كنم
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
شیشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای آه گرم تو
و آن سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است
زمستان
به بهار سرایت کرده
و باد
خاکستر دریا را پراکنده می کند
از ما
آیا کسی
عطر شکوفه ها ی نارنج را
یه خاطر می آورد؟
