دستامونو دراز کنیم روبه خدای مهربون
کاش که مسشد از آسمون ستاره میچیدم واست
میرفتم و میومدی دنبال من تا به ابد
دلم می خواد دلت بخواد با من باشی هرجا باشم
تو آسمون تو کهکشونتو شب مهتابی من
کاش که میشد شبا مو نو یه جوری مهتابی کنیم
دلهای ابریه مونو یه جوری آفتاب کنیم

از مهرباني
از صداقت
از لطف و صفا
اما چه كنم كه
دل تنگ است
براي صداي موج دريا
و براي صداي خرد شدن يركهاي
پاييزي به زير پاي عابرين


عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است
فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است
عشق دیدن نیت بلکه احساس کردن است
عشق جازدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

کاش خیال مرا باد می بردو
هر تکه از آنرا بر خاری می آویخت
کاش خیال مرا باد می برد تا دیار دور تا خیال.....
تو رویاهایم را به تماشا نشسته ای و
من
تو را صدا می زنم
نگاه تو چه وسیع بود
که دریاها در آن موج میزد
و اشکهایم
چون دیوانه های سر گردان
سوی تو روانه می شدند
یادم باشه که یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدم که یاد بگیری که
همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره

مي گذرم از ميان رهگذران،مات
مي نگرم در نگاه رهگذران،كور
اين همه اندوه در وجودم و من لال!
اين همه غوغاست در كنارم و من دور!
ديگر در قلب من نه عشق نه احساس
ديگر در جان من نه شور نه فرياد
دشتم،اما در او نه ناله مجنون
كوهم،اما در او نه تيشه فرهاد
هيچ نه انگيزه اي،كه هيچم پوچم
هيچ نه انديشه اي،كه سنگم چوبم
همسفر قصه هاي تلخ غريبم
رهگذركوچه هاي تنگ غروبم
آن همه خورشيدها كه درمن ميسوخت
چشمه اندوه شد زچشم ترم ريخت
كاخ اميدي كه برده بودم تا ماه
آه كه آوار غم شد و به سرم ريخت......

گَهگاه میاندیشم که تو را
در میدانِ بزرگِ شهر شلّاق بزنم
تا عکسِ ما دو تن
آذینِ صفحهی نخستِ روزنامهها گرد
وَ هَر که نمیداند تو عشقِ منی
با خبر شود !

ای کاش
دادگاهی هم بود که به شکایت دو چشم خیس من نیز رسیدگی می کرد
و ای کاش
قاضی هم می بود که مجرم چشم های خیس مرا
متهم میکرد