با قلم می گویم ای همزاد ای هم سر نوشت
شعرهایم را نوشتی لیک
اشک هایم را کجا خواهی نوشت
اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ ترا از خدا می گرفتم
و گر سنگ بودم به هر جا که بودم
سر رهگذار تو جا می گرفتم.
اگر ماه بودی ، به صد ناز ، شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گرسنگ بودی ، به هر جا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی
فریدون مشیری
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خيال انگيز !
ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم،
پس هستيم !
همیشه دوست داشتم ابر باشم
چون ابر انقدر شهامت داره که
هروقت دلش میگیره جلو همه گریه کنه
براي زيستن دو قلب لازم است:
قلبي كه دوست بدارد, قلبي كه دوست بدارندش
قلبي كه هديه كند, قلبي كه بپذيرد
قلبي كه بگويد, قلبي كه جواب بدهد
قلبي براي من , براي انساني كه من ميخواهم
تا انسان را در كنار خود حس كنم
درياهاي چشم تو خشكيدني است
من چشمه زاينده ميخواهم
آن سوي ستاره انساني ميخواهم
انساني كه مرا بگزيند
انساني كه من او را بگزينم
انساني كه به دستهاي من نگاه كند
انساني كه به دستهايش نگاه كنم
انساني در كنار من, آيينه اي در كنارم
تا در او بخندم , تا در او بگريم
چون تو غمین
در نگاه خسته ام
انتظاری تلخ به بغض نشسته
غروب لبخند
بر لبانم طرحی تازه بسته
ای مهربان محبوب من
بی تو
از تنهایی خویش هم تنهاترم
بی تو
در بهت ناباور پنجره اشنایی
در فصل غمگین تنهایی
قصه دلتنگیم را بر برگهای گل انتظارم
نوشتم خواندم
هزار بار در سکوت تنها شکستم........!!؟؟؟

به پای تو از دست رفته ایی
تابی نمانده در تنم
افسونگری مکن
من چیستم؟؟؟
به راه تو از جان گذشته ایی
صبری نمانده در دل من
دلبری مکن.........

چه داند که درستی کدام است
همدردی را نخوانده
وفا را نشناخته
می کند افتخار بر سنگی بودن خود.......!
که هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را
در اغوش
سرو اندام تو
با ان همه پیچ ان همه تاب
ان گاه از باغ تنت
می چیدم گل صد بوسه ی ناب

صورت تو را در خیالم می بینم
دلم برایت تنگ می شود
دلتنگی برای تو را دوست ندارم
احساس سرد تنهاییست
کاش می توانستم با تو باشم
همین حالا......
تا گرمای عشقمان
سرمای زمستان را اب کند

از سرنوشت مبهم شوریده گی ام
از اینهمه فاصله ای که میان ما نیست مینویسم
از تمام تو که خلوص باور اندیشه های منی
که همیشه در میان هجوم لبخند یک ستاره
از هم می پاشی
و در رویای زیبای این یگانگی
به اوج می بری ام
تا انتهای بودن خویش
تا مرز جدایی روح از بدن
تا رسیدن تو
و فنا شدن
میخواهمت ای عظمت آفرینش
اما هرگز کسی را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد.
جبران خلیل جبران

واسه گلي خاک گلدون شو
که اگه به خورشيدم رسيد
يادش باشه که چطوري به
اين همه شکوه رسيده
درسه گل خوبه ولي ببين چه گلي
ارزش داره خاکش باشي
به پای تو از دست رفته ایی
تابی نمانده در تنم
افسونگری مکن
من چیستم؟؟؟
به راه تو از جان گذشته ایی
صبری نمانده در دل من
دلبری مکن.........

اگر كه دل سوخته اى با تو غريبه نيستم
كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم
مرا به خاطر بسپار
لحظه به لحظه خط به خط درسستى
مرا ببين در اين زمانه غلط حقيقت مرا ببين در اين زمانه غلط
