تبليغاتX
MEHRE NOOSHIN

 

امروز قلبم شکست نه به تیغ دشمن بلکه:

 

 به خنجر دوست دوستی که باهم عهد بستیم .

 

 تا زنده ایم با هم با شیم.

 

 امروز او با بی اعتناعی از کنارم گذشت .

 

و نگاهی به قلب شکسته ام نینداخت.

 

 اما زخمی بر دلم کاشت که تا ابد خواهد ماند.

 

 دیگر با هیچ کسی عهد نخواهم بست می دانم.

 

 او نیز بی وفایی خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در 85/11/13ساعت 11:17 PM توسط mehrnoosh |

عشق تنها کار بی چرای عالم است

 

چه آفرینش بدان پایان می گیرد 

 

معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن

 

نیالوده است

 

که اگر جامعه ی وجود بر تن میکرد نه معشوق من

 

 بود

* دکتر شریعتی*

+ نوشته شده در 85/11/12ساعت 2:51 PM توسط mehrnoosh |

 لحظاتي كه چون باد در گريزند….

 

در روزهايي كه سراسيمه و پرهياهو در گذرند…..

 

عشقي حقيقي و پايدار قلب ترا فتح خواهد كرد

 

ولي فقط يكبار…..

 

آنگاه كه نوبت تو فرا مي رسد

 

آن را به سادگي فرو مگذار…….

 

چون در چشم هم زدني

 

عشق مي ميرد و بخت مي گريزد…..

 

و ناقوس تنهايي در زواياي روحت طنين انداز مي گردد…..

 

لحظه اي كه سرنوشت

 

در گوش تو نجوا مي كند…….

 

و عشق در قلبت مي شكند…..

 

ترديد مكن….

 

زيرا سرانجام…..

 

ارزش آن را درخواهي يافت.

 

آنگاه كه عشقي پايدار ….تنها يكبار

 

به تو روي مي آورد

 

فقط همين يكبار

+ نوشته شده در 85/11/12ساعت 2:44 PM توسط mehrnoosh |

منطق عشق , منطق دليل و برهان نيست.
منطق صغری و کبری نيست.
 منطق علت و معلول نيست.
 منطق عاشق و معشوق است.
 منطق اميد و آرزو.
 منطقی که فقط عشاق به آن استناد ميکنند و
عقلا به مضحکه بر مجلس عقل.
 و من بر همان منطق تو را ميپرستم و ميستايم
+ نوشته شده در 85/11/12ساعت 2:41 PM توسط mehrnoosh |

بیا ای مهربان چندی ست دستانم ز دوری تو می لرزد

بیا ای نازنین اینجا هوا ابریست

بیا بنگر مرا . فرسوده جانم را توان گفتن . ماندن ديگر نيست

ببار اي باران بر اين كوير خشك تن پاره

تو پاكم كن  . رهايم كن

رها از غم . رها از درد

مرا با خود ببر تا دشت بي مرز رهايي ها

+ نوشته شده در 85/11/12ساعت 2:33 PM توسط mehrnoosh |

چگونه بنويسم احساسي را كه

گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده

شاخ و برگهايش ذهنم را در بر گرفته

جانم را تسخير

و همه باورهايم رابه سايه هايي از وهم تبديل كرده است
.
 
هيچ نميدانم در كجاي اين راه بي نشان ايستاده ام

يك نگاه به پشت سر

يك نگاه به پيش رو

نه اطميناني به درستي راه آمده

نه اميدي به ادامه راه مانده

نه ميتوان ماند

نه ميتوان بازگشت

ناگزيري از رفتن ، رفتن ،
رفتن.
 
+ نوشته شده در 85/11/12ساعت 2:45 AM توسط mehrnoosh |

نمي دانم
 
نمي دانم..چه بود
 
نمي دانم..فرشته بود
 
نمي دانم..عشق بود
 
نمي دانم..چه بود
 
مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .
 
اين حق من نبود...
 
اين آشفتگي آخه مال من نبود.
 
آرزويم چيزه دگر بود..
 
اما افسوس طالعم.نحس بود
 
و او شد يك خاطره..
+ نوشته شده در 85/11/12ساعت 2:41 AM توسط mehrnoosh |

----------------------------------------- sevom.persianblog ------------------ Ybase=30; //Clock height. Xbase=40; //Clock width.