تبليغاتX
MEHRE NOOSHIN

زندگي پرواز کردن در لحظه اکنون است


و انديشه نکردن به فرداي ناپيدا


زندگي چيدن يک بوسه


از لب تنهاي عشق است


زندگي بالا رفتن از پله بودن است


و گل دادن در چهار فصل خويشتن خويش


زندگي دردي است گاه بي همتا


زندگي لحظه اي است که گاه با صبر


طلوع مي کند و مي درخشد


در روح خزان تو

+ نوشته شده در 85/11/04ساعت 1:47 AM توسط mehrnoosh |

عشق بی انتهاست ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟
 
 با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر
 
هيچكي.
 ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟
 
با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم
 
 به خاطر هيچكي.
 پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
 
 در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود
 
                               گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است
+ نوشته شده در 85/11/04ساعت 1:45 AM توسط mehrnoosh |

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم .
 تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.                                                   
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
  انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست
 چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني !
  پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است  درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد .
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد
 و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
  آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت
و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟
 زمين و آسمان هر دو براي تو بود .
اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ !!!!!
 انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .
آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست.
+ نوشته شده در 85/11/04ساعت 1:41 AM توسط mehrnoosh |

----------------------------------------- sevom.persianblog ------------------ Ybase=30; //Clock height. Xbase=40; //Clock width.