. من در آتش تو متولد شدم.
من در آتش تو جان گرفتم، دلتنگ شدم، ديوانه شدم،
مردم و زنده شدم، اميدوار شدم،
انتظار كشيدم، سكوت كردم، با خيالت زندگي كردم اي كاش مي دانستي كه چقدر دوستت دارم
تو فصل پاييز مني. اي كاش هميشه اينجا مي ماندي.
بايد برايت بنويسم ... همين روزها... همين ساعتها..
و تنها حرفهاي ناگفته ام را به تو بگويم.. تويي كه نيستي
دل من کار تــو دارد , گل گلنار تــو دارد چه نکوبخت درختي که برو بار تــو دارد چه کند چرخ فلک را ؟
چه کند عالم شک را ؟
چو بر آن چرخ معاني مهش انوار تــو دارد بخدا ديو ملامـت برهد روز قيامت اگر او مهر تــو دارد ,
اگر اقرار تــو دارد بخدا حور و فرشته ,
بدو صد نور سرشته نبرد سر , نپرد جان , اگر انکار تــو دارد تو کيي ؟
آنک ز خاکي تو و من سازي و گويي نه چنان ساختمت
من که کس انکار تــو دارد ز بلا هاي معظم نخورد غم ,
نخورد غم دل منصور حلاجي ,
که سر دار تــو دارد چو ملک کوفت دمامه بنه اي عقل عمامه تو مپندار که آن مه غم دستار تــو دارد
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازير مي شود هوس يک کوچه تنها را ميکنم....
آن لحظه است که دلم ميخواهد تنهايي در زير باران بدون هيچ چتر و سر پناهي
قدم بزنم... قدم بزنم تا خيس خيس شوم ،
خيس تر از قطره هاي باران.... خيس تر از آسمان ،
خيس تراز درختان.... آن لحظه که خيس خيس مي شوم ،
دلم ميخواهد باز زير باران بمانم ،
دلم نميخواهد باران قطع شود.... دلم ميخواهد همچو آسمان که بغضش را خالي ميکند ،
خالي شوم ،
از دلتنگي ها ،
از اين شب
دلم می خواهد درتمام این لحظه ها تو در کنارم باشی![]()