
این روز ها رسم عاشقی یادمان رفته
رسم دلنوازی با مهر را یادمان رفته
حرفهای عاشقانه :مثل لیلی بود ن
در واژه ساده بگویم مهربان بودن یادمان رفته
یک نگاه بی تکلف:بی ریا بودن
زود رفتن بر سر قرارها..وفادار بودن یادمان رفته
راه رفتن از پل عشق..از نردبام شقایقها
رک بگویم..دوستت دارم گفتنها یادمان رفته
چگونه عشقهای قدیم را آنقدر شوخی گرفتیم
تیشه بر کوه زدن فرهاد را یادمان رفته؟
با ریا حرفهای عشق را خوب خفظ کرده ایم
این روزا عاشق شدن و
دوست داشتن یادم مان رفته
در گوشمان خوانده اند رسم مهر ورزیدن...آدمیت
آن حرفها را خیلی زود.
راحت یادما ن رفته
آن قرارهای شیرین با لبخندی از گل را
که خیلی صادقانه بود.
چه بی تفاوت یادمان رفته
دیروز
عشق یک کلمه بود با هزار امید و
خط خورد
تکلیف فردا چه خواهد شد .
احتمالا" آنهم یادمان رفت
ه
از این همه امید به شایدها
از دل بستن به افسانه و عادتها
از دل شکستن و غمگین کردن آدمها
از چیدن و بوییدن یک گل و رها کردنش در صحرا
از عاشق کردن یک دل به امید همراهی تا فردا
دلم تنگ است باور کن
رفتنت رويای شبهای تب زده ام
نگاهت بهترين هديه برای روحم
صدايت تسلايی برای دلم
پس مهربانا در سحرگاهی مه آلود بيدارم کن
و
هديه ات را تکرار
خدا را دوست دارم
چون بدون آن عشق نیست
عشق را دوست دارم
چون بدون آن زندگی نیست
زندگی را دوست دارم
چون بدون آن تو نیستی
تو را دوست دارم
چون بدون تو من نیستم

من اینجا
تا تلاقی تمام خطوط موازی
تا پر شدن صدای قلبم
به انتظارت خواهم ایستاد . . . 
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستيم نيلوفري بود
تو هستي مرا بردي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي بر نگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
دلم گلدان شب بوهاي روياست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
جنون در امتداذ كوچه ي عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آ خرين بن بست اين راه

مرا ديوانه ناميدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بيقراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شیدا نمودی
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خورد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
امشب در گذشته
خاطراتم کسي وجود دارد
کسي که تنديس بلور خاطراتم را
در دستانش دفن کرده ام
تو را صدا کردم
در افتاب سوزان ظهر
در نگرانيهاي
شبانه
تو وجودم بودي

تو دريا بودي و مفهومي از اوج
و اين دل مواج
سهم من بود
که با تمام شبهاي دنيا 
به تو تقديمش کردم

مرا احساس خوشی است
با تو بودن
چه بسيارند غمين مردمانی که
برای يافتن کسی را ندارند
تا با او قسمت کنند زندگی شان را
يا شوقی ندارند در
پاسداشت رابطه هايشان
سپاسی است تو را که سهيم گردانده يی
احساساتت را با من
راست گويمت مرا شکيب
بی تو بودنم نيست
با همه وجود دوست دارمت
سوزان پولیش شوتز![]()
چراغی در دستم
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زن
م
آیئنه ای در برابرم
آیئنه ات می گذارم
تا با تو ابدیتی بسازم
احمد شاملو![]()
زیبایی عشق با سکوت نه با فریاد زدن
زیبایی عشق به تحمل نه به خرد شدن و فرو ریختن
عشق خیالی است که اگه به واقعیت برسه

دیگه تمام شیرینی شو از دست می ده
عشق یه کویره
که عاشق تشنه
به رویای سراب معشوق
قدم به جلو می ذاره
عشق سخن گفتن با نگاه
عشق امید به رسیدنه
نه ترس از نرسیدن