تبليغاتX
MEHRE NOOSHIN

شب آمد, غصه هم با او,ولی من باز تنهایم

تو رفتی,خنده هم رفته, گل خوشخند زیبایم

جوابم را ندادی تا بدانم دوستم داری

بدون تو همه در بند افسوس و دریغایم

دلم را با خودت بردی, ولی هرگز ندانستی

که من بی بودن تو, بی سرو بی دست و بی پایم

سحر گاه وداع تو , دعا کردم که بر گردی

شب آمد, غصه هم با او,ولی من باز تنهایم

 

 

+ نوشته شده در 84/08/07ساعت 7:59 PM توسط mehrnoosh |

ما چون دو دريچه روبروي هم

آگــاه ز هر بگو مگوي هــم

يك روز سلام و پرسش و خنده

يـك روز قــرار روز آينده

اكنون دل من رميده و خسته ست

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو كرد

  نفرين به سفر كه هرچه كرد اوكرد

 

نفرین به سفر.............دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در 84/08/07ساعت 7:48 PM توسط mehrnoosh |

 

آن کس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند:

 

این سان که ذره های دل بی قرار من

سر در کمند عشق تو ،جان در هوای توست

 

شاید محال نیست که بعد از هزار سال،

روزی غبار ما را،آشفته پوی باد؛

 

در دوردست دشتی از دیده ها نهان،

                   در برگ ارغوانی،

                                              ــ پیچیده با خزان ــ

                    

                 یا پای جویباری،

                                            ــ چون اشک ما روان ــ ؛

 

پهلوی یکدگر بنشاند!

ما را به یکدگر برساند!

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در 84/08/07ساعت 5:38 PM توسط mehrnoosh |

 

 

بگذار بشمارم

تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم

با احساسات نامرئی

به اندازه پایان هستی

من تو را مثل هر روز دوست دارم

مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع

تو را آزادانه دوست دارم

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

تو را خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعد از دعا

تو را با اندوه قدیمی

و ایمان کودکی دوست دارم

با عشقی که سال ها گم کردهام

با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام

با اشکها و لبخند ها و تمام هستی ام

و اگر خدا بخواهد

بعد از مرگم

تو را بیش تر از این دوست دارم

 

الیزابت  برانینگ

+ نوشته شده در 84/08/07ساعت 5:28 PM توسط mehrnoosh |

قول داده بودیم که دروغ نگوییم ، اما به فکر مصلحت نبودیم .                                        قسم خورده بودیم که خیانت نکنیم ، ولی متوجه منفعت نبودیم .                                     مهم نیست !

از این به بعد قول می دهیم که قسم نخوریم !

قول هایی که دادی فراموش نشن......................من منتظر هستم(۳)

+ نوشته شده در 84/08/07ساعت 1:32 AM توسط mehrnoosh |

 

حرف دلم را به که می توانم بگویم جز تو

گر نباشی حرف دل من میماندو بغض شود در دل من

گر نگذارند حرف دلم را به تو باز گویم

قاصدکم را برایت می فرستم

گر قاصدکم را پر کردند باد را می فرستم 

گر تمامارکان را پس زنند

خود را فنا خواهم کرد

تا توانم حرف دلم را به تو باز گویم

+ نوشته شده در 84/08/07ساعت 1:13 AM توسط mehrnoosh |

آخر اي دوست نخواهي پرسيد:

 كه دل از دوري رويت چه كشيد سوخت در آتش و خاكستر شد.

 وعده هاي تو به دادش نرسيد .

داغ ماتم شد و بر سينه نشست اشك حسرت شد

و بر خاك چكيدن همه عهد فراموشت شد

 

 

 

 

منتظر عمل کردن به یکی از وعده هات هستم

+ نوشته شده در 84/08/07ساعت 0:37 AM توسط mehrnoosh |

گريه شايد زبان ضعف باشد ،

شايد خيلي كودكانه،

 شايد بي غرور،

 اما هرگاه                         

گونه هايم خيس ميشود مي دانم نه ضعيفم،
 
 نه يك كودك.
 
مي دانم پر از احساسم
+ نوشته شده در 84/08/06ساعت 2:32 AM توسط mehrnoosh |

یک لحظه طول می کشه که یکی خوشت بیاد

 

یک دقیقه طول می کشه که خودی نشان بدی

 

یک ساعت طول میکشه که بتونی دوستش داشته باشی

 

 یک روز طول می کشه که دلت بهش تنگ بشه

 

  یک ماه طول می کشه که عاشق بشی

    

 ولی یک عمر طول می کشه که بتونی فراموشش کنی...واقعا" سخته...به خدا سخته...

+ نوشته شده در 84/08/05ساعت 0:45 AM توسط mehrnoosh |

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

        نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

         غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

       که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

+ نوشته شده در 84/08/05ساعت 0:32 AM توسط mehrnoosh |

سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد 
و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم 
چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که 
زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند 
و روح تازه به کالبد بی جان من می دمد 
چقدر تو در من زندگی می دمی 
هوا را از من بگیر نجوایت را نه 
+ نوشته شده در 84/08/05ساعت 0:16 AM توسط mehrnoosh |

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قناري تو بهار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قشنگ جويبار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل نيلوفر آبي در آب

مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير

تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر

دل ما امشب به اعماق آسمان ببر تا با تو دوست داشتن را تجربه کنیم

تا با تو بیاموزیم عشق را. احساس را . زیبایی را.

همه ی لطف را

تا با تو عظمت معنای یار را درک کنیم

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 11:35 PM توسط mehrnoosh |

اشک مونس شبهایی است که

  در کنار یاسهای انتظار بشینی وبه

 بودنی فکر کنی که اگر درکنارت بودم

می تونستی معنی جدای رادرک کنی

                            

      اگر سهم من از همه ستاره

       فقط سو سوی غریب است

                 غمی نیست

همین انتظار رسیدن شب

           برایم کافی است.......

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 11:18 PM توسط mehrnoosh |

 

               

 

انتها خواب مرا می‌بيند

من به رؤيای شروع دگری مشغول‌ام

ابتدا يادش نيست ...

من در انديشهء خوابی به بلندای سكوت

و در اثنای نگاهی ابدی در فوران

خاطرم می‌آيد:

گاه در بين هزاران شبح آدم‌وار

دامنی از گل تنهايی خود می‌چيدم.

 

و در خفا می‌ترسم

دل‌ام از حرمت يك حادثهء دور ترك بردارد

و فراوانی غم

از ميان ترك‌اش چكه كند ...

 

 

سایه از مجله فروغ

 

من از تنهایی خود می ترسم................من امشب شکسته ام...................

 

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 4:20 AM توسط mehrnoosh |

بر بستر آرميده‌ای

با چشم‌های خيره

بر سقف سرد و ساکت

انديشه‌ات شناور دالان خاطرات

انديشه‌ات مغروق دريای آرزو

بس ناتوان

که بتوانی

دستی بجنبانی

آهی کشی ز يأس

بس ناتوان

که بريزی

اشکی ز درد

 

در سينه‌ات

به سختی ناکام بودن‌ات

سنگی نشسته است

احساس می‌كنی

فلب‌ات چه احمق است

بی‌هوده می‌تپد

 

پشت حصار بسترت

تو می‌دانی

دنيا پر از تلاش و تکاپوست

اما تو آرميده‌ای

در بسترت

افسرده

بی آرميدنی   

 

                    از مجله ی فروغ

 

امشب من بسترم از اشک خیس است.............کسی تنهایی من را درک نمی کند

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 4:16 AM توسط mehrnoosh |

معقول باش

ای درد من و کمی آرام‌تر گير!

تو شب را می‌طلبيدی و او آمد.

جوی تيره، شهر را در بر می‌گيرد

کسانی را آرامش می‌آورد و کسانی را تشويش.

 

آن هنگام که رجاله‌های پست

می‌روند تا در جشن بنده‌پروری

ميوه‌های ندامت بچينند:

ای درد من! دست‌ات را به من بده و دور از آن‌ها، از اين سو بيا

و نگو:

چه خوش‌بخت است زنگ که حنجره‌ای نيرومند دارد!

 

سیما حاجی زاده

 

امشب درد را در سینه ام حس می کنم

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 4:10 AM توسط mehrnoosh |

باران که می‌بارد

تو

زیر چترت پنهان می‌شوی

من

تنهاتر می‌شوم

 

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 4:2 AM توسط mehrnoosh |

می‌دانم خوابیده‌ای.

 برای تنها نماندن با این شب که انگار از سیاهی دل سنگ سلیمان جدا شده است،

 

 فقط برای تنها نماندن با حجم همین شب که مثل بخاری پشت پنجره‌ام جریان دارد،

 

می‌گویم: عادت کرده‌ایم. به همه‌ی آن چیزهایی که عادت می‌شود آغاز زوال‌شان. بدجور عادت کرده‌ایم.

 

راستی یادت هست گلایه ام کدام روز بود که جدا شد؟ کدام ماه؟ کدام فصل؟ کدامین سال بود که درختان گیلاس آن‌طور به بار نشسته بودند؟

خوابیده‌ای می‌دانم.

من پر ازگلایه ام .....................من را بفهم

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 3:55 AM توسط mehrnoosh |

                        

دستهايم را بگير، و با آنها لمس کن لطافت جاري سفر آبها را، يا در کف آنها لانه اي براي پرستوهاي مهاجر بساز.

و با پاهايم قدم بردار، چه لذتي دارد احساس بلوغ خيابان زندگي زير گامهاي مشتاق، ولي مواظب باش تا حرمت حيات يک مورچه را زير پا نگذارند.

و بيا در آغوشم خانه اي بساز، تا نگذارد غبار غربت تنهايي پوست تنت را کدر کند.

و چشمهايم را به تو مي بخشم. با آنها صداي شوق کودکان را ببين که در لاي علفها به دنبال خدا مي گردند. و هر وقت دلت گرفت، انعکاس زيبايي وجودت را در آنها نظاره کن.

و گوشهايم براي تو، خوب گوش کن تا صداي آزادي بادهاي جهان را برايت زمزمه کنند. و اگر قاصدکي ديدي ، خواهند گفت:"پيام داد، دوستت دارم"!

و قلبم را بردار، و تمام حجم شفافش را پر از ذرات نوراني عشق کن. بعد يک گوشه تاريک آسمان بياويز ، تا وقتي به آسمان نگاه مي کني، طرح شادي روي لبانت بنشيند. و اگر پرسيدند:"به چه مي خندي؟"، تو بگو:"هيچ، شهابي ديدم بازيگوش، آرزويي کردم".

و روحم . . . . . .
                             تمام سطحش ارزاني تو باد.

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 2:20 AM توسط mehrnoosh |

یادم باشه که یادت باشه که یادم بیاری

 که یادت بدم که یاد بگیری که یادم بیاری که همیشه به یادتم

 و یادت هیچ وقت از یادم نمیره . اینو یادت نره .

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 2:9 AM توسط mehrnoosh |


اولين نگاهت ... خنده ات ... حرفت ... نوازشت را.
اولين بار که فهميدم قلبی داری به وسعت آسمان و در آن آسمان بی کران ابر سياهی نيست
اولين رويای شيرين با تو بودن برای هميشه را
اولين باری که فهميدم قلبم را برای هميشه به تو هديه دادم
اولين حس خوب داشتن همدم و همرازی را
اولين صدای پرقدرت درونم که به من گفت تو را می خواهد برای هميشه
اولین بار که اميدم به زنده بودن..ایمانم به ادامه زندگی شدی
همه را خوب به یاد دارم و همه آن نهال های قدیمی رشد کرده و تبدیل به درختانی تنومند شده که هنوز به تو نیاز دارند چون تو ریشه آنهایی ....

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 1:52 AM توسط mehrnoosh |

به حياط دل نشستم , كه به بام دل چو آيي
خبرت دهم به شادي , كه تو شمع شام مايي
زكدام سو تو آيي , كه نظر دهم به سويت
كه به بي قراري من , همه مرهمم شمايي
سر باغ عمر من هم , همه " اشك و آه و ماتم "
به اميد تو نشستم , تو بهار من , كجايي ؟
+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 1:39 AM توسط mehrnoosh |

خواهم تو شوی محبوب دلم چو نرگس

 من دیوانه من      

  رویت رخ من سویت ره من هستی تو

 بهشت و کاشانه من

                            پروانه من پروانه من

                           بیتو چه کنم ای نازنین من

+ نوشته شده در 84/08/04ساعت 1:21 AM توسط mehrnoosh |

 

                                                                     

                          

روزی مرد جوانی وسط شهر ايستاده بود و ادعا می کرد که زيباترين قلب را در تمام منطقه دارد.جمعيت زيادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق کردند که قلب او به راستی زيباترين قلبی است که تاکنون ديده اند.مرد جوان در کمال افتخار با صدايی بلند تر به تعريف از قلب خود پرداخت.ناگهان پيرمردی جلوی جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايی قلب من نيست.
مرد جوان و بقيه جمعيت به پيرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپيد اما پر از زخم بود.قسمت هايی از قلب او برداشته شده و تکه هايی جايگزين آنها شده بود.اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هايی دندانه دندانه در قلب او ديده می شد.در بعضی نقاط شيارهای غميقی وجود داشت که هيچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خيره به او می نگريستند و با خود فکر می کردند که اين پيرمرد چطور ادعا می کند که قلب زيبا تری دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت:تو حتما شوخی می کنی..قلبت را با من مقايسه کن.قلب تو مشتی زخم و خراش و بريدگی است.
پيرمرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی هر زخم نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادم.من بخشی از قلبم را جدا کردهام و به او بخشيده ام.گاهی هم او بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشيده شده قرار داده ام.اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هايی دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند چرا که ياد آور غشق ميان دو انسان هستند.
بعضی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشيده ام اما انها چيزی از قلب خود به من نداده اند.اينها همان شيارهای عميق هستند.گر چه درد آورند اما ياد آور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارو روزی بازگردند واین شیار های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند.پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطغه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد.دیگر سالم نبود.اما از همیشه زیباتر بود.زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود

 

از کتاب داستانهای کوتاه

+ نوشته شده در 84/08/03ساعت 11:35 AM توسط mehrnoosh |

حالا باز دستام کم کم داره

                                حس رها شد نت را می شنود

پر پر شدن دوست داشتنم را

با گرمای صدای خسته جواب دادی

                                        آره این بود

این بود قصه و غصه ی من

حالا شدم یکی بود نبود قصه ها نا بودی

 

   این را تو بدان

تا من هستم وهستم

                                             دوست دارم

+ نوشته شده در 84/08/03ساعت 11:29 AM توسط mehrnoosh |

دل شکسته ام ؟

از تکرار حادثه ها به دنبال مرهمي هستم

تا ردپاي زخمي را بزدايم .

 مي خواهم فاصله ها را به فراموشي بسپارم

 و اميد را به خانه ي کوچک قلبم دعوت کنم .

 اولين اميد من آن وجود پاک توست

و آخرين اميد من نگاه توست .

+ نوشته شده در 84/08/03ساعت 0:9 AM توسط mehrnoosh |

تو آمدي و عشق با تو به دنيا آمد

 تو زاده شدي و مهر با تو به دنيا آمد

 تو را من چه نامم اي سراسر همه جوني كه در شب تولد تو دل به دنيا آمد

 مهر تو به دلم نشسته اي زيبا

زين سبب گويم كه عشق با تو به دنيا آمد

 گل يادت در نهان خانه جانم شكفت

 آن زمان كه گل روي تو به دنيا آمد

در شب تولد تو هديه ات دل من است

+ نوشته شده در 84/08/03ساعت 0:3 AM توسط mehrnoosh |

     

                                          

                              بيا تا بگويم چه اندازه تنها ئی من بزرگ است

بيا تا بگويم از تو

از دلتنگی هايم

از هر چه دارم

بيا تا بگو يم چه اندازه تنها ئی من بزرگ است

بيا تا بگويم از تو

تو ای تازه ترين ای سر شارترين

نغمه عشق

تو که سر شارترين عاطقه را نزد تو پيدا کردم

تو که سنگ صبورم بودی

در تمام لحظه هائی که خدا

شاهد غم و اندوهم بود

به تو می انديشم

به تو می بالم

روزها می گذرد

عشق ما رو به خدائی شدن است

رو به هر حسی که در اين عالم است

دوستت دارم

از همين نقطه خاکی

دوستت دارم

از زمين تا به خدا

دوستت دارم و خواهم داشت

بيشتر از ديروز

باکی ندارم از هيچ کس و هرکس ای عزيز

از اين که تو را دارم

با تو می مانم

و تاوان آن هر چه باشد باشد... 

+ نوشته شده در 84/08/02ساعت 11:36 PM توسط mehrnoosh |

 

 

پنجه در افکنده ايم

با دستهايمان

به جای رها شدن

سنگين ، سنگين بر دوش می کشيم

بار ديگران را

به جای همراهی کردنشان

عشق ما

 نيازمند رهايی است نه تصاحب

در راه خويش ايثار بايد  نه انجام وظيفه...

                                                                 مارگوت بیگل

+ نوشته شده در 84/08/02ساعت 11:28 PM توسط mehrnoosh |

وقتي تو نيستي من با خودم هم حرفي ندارم

 آن جا که از دست دادن تو را شرم نمي شود

 از با من بودنش من دستم را به کسي ديگر نمي دهم

چرا که من تو را دوست دارم

 براي تو هر کاري کردم از همه چيز و همه کس گذشتم

 براي اينکه عاشقتم عاشقانه دوستت دارم

+ نوشته شده در 84/08/02ساعت 4:28 PM توسط mehrnoosh |

عشق نمي پرسد که تو کي هستي فقط مي گه که تو مال مني ,

عشق نمي پرسد اهل کجايي فقط مي گه که تو قلب من زندگي مي کني ,

عشق نمي پرسد که چکار مي کني فقط ميگه که باعث مي شي قلب به من به ضربان بيافته,

عشق نمي پرسد که چرا دور هستي فقط مي گه که هميشه با مني ,

 عشق نمي پرسد دوستم داري فقط مي گه که دوستت دارم.

تمام این احساسات تقدیم به تمام لحظات تو.......به مناسبت ..........................

 

+ نوشته شده در 84/08/02ساعت 0:0 AM توسط mehrnoosh |

 

                   هر شب برای دیدنت

                      در تاریکی و تنهایی وجودم

                                               با ماه قرار می گذارم

که از تو بگویم !

                                                 از تو بهترین عشق

از تو پاکترین موجود

                                   از تو جاودانه ترین نام

                                          هر شب در باغچه کوچک حیاط دلم

                                        به انتظارت می نشینم

اما...

                         هیچ وقت نیامدی

                                        دستانم یخ زده اند

                                                                     چشمانم بی نور شده اند

                                                نگاهم منتظر مانده به در

اما...

                                                 باز هم نیامده ای

برایت قاصدک فرستادم

                          برایت ماه فرستادم

                                                        برایت یک دنیا التماس فرستادم

اما...

                              باز هم نیامده ای

                      برایت کاسه کاسه اشک فرستادم

                                                         برایت ذره ذره وجودم را فرستادم

                                 برایت یک دنیا محبت فرستادم

اما...

باز هم نیامده ای

و اکنون...

                                                        

برایت غم عشق می فرستم

برایت برایت ابدیت می فرستم                               

                                                     برایت پژمردگی وجودم را می فرستم

                                                      برایت پایان انتظار می فرستم

                                                         اما...

 

باز هم نمی آیی

من بدون حضور تو

به مرگ سلام می دهم

من بدون دستان تو

دست مرگ را می فشارم

                                                        من بدون نگاه تو

                                                   از همه نگاهها دور می شوم

                                                             آه... که حتی بدون تو

                                                             مرگ هم برایم دشوار است

 

ولی من همیشه منتظر امدنت هستم..........................

 

+ نوشته شده در 84/08/01ساعت 11:52 PM توسط mehrnoosh |

 

می گفتم طلوع را دوست دارم

غروب را دوست دارم

زندگی را دوست دارم

اما در هر حال می گویم ...

طلوع را در نگاهت

غروب را در چهره ات

زندگی را در کنارت

دوست دارم

+ نوشته شده در 84/08/01ساعت 11:43 PM توسط mehrnoosh |

ببین  !

 من   در این قربانگاه حنجره -  دراین  قتلگاه صدا  ‌‌

عاشقانه ترین آوازهای کهن را آموخته ام  !

تا تو بشنوی -

تا تو بشنوی    تمام این شهر شب زده را

                          کوچه گردی کرده ام  !

و صدایم   

خواب کوچه هایی را آشفته می سازد   که سالهاست

هم قدمی   دو   هم نفس  را   از یاد  برده اند !

 

با امروزها              از  دیروزها می خوانم  -

با یلداها                از  آفتابی چشمانت -

با بادهای وحشی    از قاصدک آرزوهایت  -

و گاه گاهی

       با گلوله ها     از صدای خندهء کودکان

                             از زندگی . . .  !!!

 

و  در  روزگاری که      " عاشقی "

                 ممنوع ترین اتّفاق زندگی ماست -

به حنجره ام  جرأت میدهم  تا برای تو بخواند !

   برای تویی  که  دوستت  دارم !

ببین  !

    من       در  همین  روزگار         دوستت  دارم  !

 

 

دوستت دارم امیدوارم همیشه موفق باشی و در تمام زندگی خوشبخت........................دوستت دارم

+ نوشته شده در 84/08/01ساعت 11:34 PM توسط mehrnoosh |

چه بخواهم   -  چه نخواهم   ! 

 چه بخواهی  -  چه نخواهی  !

 تو          اتفاق افتاده ای         در  زندگی من  !

 و چه بخواهی - چه نخواهی

                                 اتفاق عزیزی هستی  !

 آنقدر عزیز        که شاید  

 یکی ازهمین روزها

 تبِ  دل سپردن به تو

 آب کند      یخ بستگیهای    دیرینهء    قلبم را  !

 شاید

 یکی از همین روزها

 بی وحشت               دوستت بدارم  !

 چه بخواهم  -  چه نخواهم  !

 چه بخواهی -  چه نخواهی !

 

دوستت دارم من رو تنها نذار..............................

+ نوشته شده در 84/08/01ساعت 11:26 PM توسط mehrnoosh |

 

امشب دستهای مهربان نیاز دارم
دست های مهربانی میخواهم که مرا در بر گیرد
و تا بهشت مرا با خود ببرد.

ممنون از احساست................دوستت دارم

+ نوشته شده در 84/08/01ساعت 3:32 PM توسط mehrnoosh |

----------------------------------------- sevom.persianblog ------------------ Ybase=30; //Clock height. Xbase=40; //Clock width.