همیشه می توانی
خورشید را در درون خود بیابی
کافی است
در تکاپوی یافتن آن باشی
ماکسول مالتز![]()
زمانی به زبان گلها سخن می گفتم
زمانی هر کلمه ای را که کرم ابریشم می گفت می فهمیدم
زمانی در خفا به وراجی سارها میخندیدم
در رختخوابم با مگسی گپ میزدم
زمانی به تمام سوال های جیرجیرک هاگوش می دادم
و به تمام آن ها جواب می دادم
و با گریه هر دانه برف در حال مرگ که فرو می افتاد
هم دردی می کردم
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم...............
چه شد که همه ی این ها از یادم رفت؟
چه شد که همه ی این ها از یادم رفت؟
شل سیلور استاین![]()
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی .
.... شب افتاده است و من تنها و تاریکم .
و در ایوان من دیریست
در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
مهدی اخوان ثالث
گر عشق بودي ميديدمت
اگر گل بودي ميبوئيدمت
اگر يار بودي ميخواستمت
اگر شعر بودي ميخواندمت
ولي افسوس ....
اگر دريا بودي غرق دلت ميشدم
اگر مهر بودي گدايي بي نوا ميشدم
اگر صدا بودي ميشنيدمت
اگر ....
ولي افسوس
عشق سردي بودي كه به غلط
چون گل بوئيدمت
چون يار خواستمت
و چون شعر خواندمت
ولي افسوس
از گل بودنت فقط خار از آن من بود
كه از يار بودنت
فقط جوراز آن من بود
و از شعر فقط مرثيه اش
كاش نميديدمت هيچ
كاش نميخواستمت هيچ
و نميخواندمت هر روز و هر شب
چه بگويم
كه ايكاش معناي دگري داشت عشق
كه ايكاش درد دگري بود
كه ايكاش من نبودم
ای کاش تو همیشه عشق من باشی....................................![]()
پاي بر برگ درخت....................برگ پاييزي او نگذاري؟؟؟
شايد اما آنوقت تو نمي دانستي.......................پاي بر اين دل من اين دل پاييزي روزي خواهي گذاشت.؟؟؟
عاشق: دل پاييزي تو را مثل تاجي بر سر روي مژگانم نگاه خواهم داشت .
برگ زرد دل تو....................يادي از آن نگه خسته ي من گام آرام بر خواهم داشت.
تا نكند برگ پاييزي دلت....................زير گامهاي خسته ي من ناگهان خرد شود.
تا نكند شيشه ي عمر نگاهت با نگه خسته ي
من..................بشكسته و دلگير شود.
داری دل من و زیر پاهات له می کنی ولی مثل این که برات مهم نیست..........
این که به سر دل من چی می یاد.....................![]()
چشمانم را در نگاه مهربانت غرق مي کنم و لبانم ذکر عشق را مي سرايد .
الفباي من با تو آغاز مي شود ? ادامه مي يابد و پايان مي يابد .
الفباي زندگي من
پر از نام توست . . .
پر از نام تو.............................که حتی نام مرا فراموش می کنی..............................![]()
آن جا که از دست دادن تو را شرم نمي شود
از با من بودنش من دستم را به کسي ديگر نمي دهم
چرا که
من تو را دوست دارم
براي تو هر کاري کردم
از همه چيز و همه کس گذشتم
براي اينکه
عاشقتم
عاشقانه دوستت دارم
می فهمی عاشقانه دوستت دارم.......................![]()
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من که خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه ي مردم شدم
حتی حرف زدنت داره برای من افسانه می شه........................................![]()
با او سر سوزني دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نئي ز ما دور که ما
آتش به دلي زنيم که او سوخته نيست
برای تو می نویسم و از تو می گویم............................![]()
آن جا که از دست دادن تو را شرم نمي شود
از با من بودنش
من دستم را به کسي ديگر نمي دهم
چرا که من تو را دوست دارم
براي تو هر کاري کردم
از همه چيز و همه کس گذشتم
براي اينکه عاشقتم عاشقانه
دوستت دارم
برای تو........................................![]()
برای امری که قصد انجامش را کردهای ....
به پا خیز!
و با شایستگی آن را به انجام بر سان
برای آن که عاشق آن چه میخواهی باشی
به پا خیز! و عاشق صمیمی باش
برای آن که در جنگل گام برداری
و ذره ای از طبیعت باشی
به پا خیز! به پا خیز!
تا مهار زندگی را در دست گیری
هیچ کس دیگر یارای آن نیست که این
مهم را برای تو بخ انجام رساند
به پا خیز!
تا زندگی ات را شادمانه بسازی...................
سوزان پولیس شواتز![]()